| كاربران آنلاين(۱ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :

تفريح و سرگرمي

۰ راي


۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۶ و ۴۶ دقيقه و ۲۱ ثانيه بعد از ظهر

عنوان :



“قطره؛ دلش دريا مي خواست”




قطره؛ دلش دريا مي خواست

خيلي وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

هر بار خدا مي گفت : از قطره تا دريا راهيست طولاني، راهي از رنج و عشق و صبوري، هر قطره را لياقت دريا نيست!

قطره عبور كرد و گذشت

قطره پشت سر گذاشت

قطره ايستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد

قطره از دست داد و به آسمان رفت


و قطره؛ هر بار چيري از رنج و عشق و صبوري آموخت


تا روزي كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دريا شدن!

خدا قطره را به دريا رساند

قطره طعم دريا را چشيد

طعم دريا شدن را


اما؛ روزي ديگر قطره به خدا گفت: از دريا بزرگ تر هم هست؟

خدا گفت : هست!

قطره گفت : پس من آن را مي خواهم

بزرگ ترين را، و بي نهايت را !


پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اينجا بي نهايت است!

و آدم عاشق بود، دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را درون آن بريزد

اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت

آدم همه ي عشقش را درون يك قطره ريخت

قطره از قلب عاشق عبور كرد!

و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد. خدا گفت :


حالا تو بي نهايتي، زيرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!

 


 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

قطره؛ دلش دريا مي خواست