اين وب سايت طبق مقررات كشور ايران و جرايم رايانه اي مي باشد
بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد
قطره؛ دلش دريا مي خواستخيلي وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بودهر بار خدا مي گفت : از قطره تا دريا راهيست طولاني، راهي از رنج و عشق و صبوري، هر قطره را لياقت دريا نيست!
قطره عبور كرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ايستاد و منجمد شدقطره روان شد و راه افتادقطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چيري از رنج و عشق و صبوري آموخت
تا روزي كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دريا شدن!خدا قطره را به دريا رساندقطره طعم دريا را چشيدطعم دريا شدن رااما؛ روزي ديگر قطره به خدا گفت: از دريا بزرگ تر هم هست؟خدا گفت : هست!قطره گفت : پس من آن را مي خواهمبزرگ ترين را، و بي نهايت را !پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اينجا بي نهايت است!و آدم عاشق بود، دنبال كلمه اي مي گشت تا عشق را درون آن بريزداما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشتآدم همه ي عشقش را درون يك قطره ريختقطره از قلب عاشق عبور كرد!و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد. خدا گفت :
حالا تو بي نهايتي، زيرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!