شايد اگر امروز سهراب بود قصه آب را جور ديگر روايت ميكرد ...
شايد ديگر نميگفت آب را گل نكنيد . نه بي شك نميگفت
امروز بايد آب را گل كنيم
اين آب ميرود تا بشويد هرچه در راه است.شايد خون . شايد گناه
در فرو دست مردي ميشويد دست خونين در آب
كمي آن طرفتر زني ميشويد تن عريان از عرق سرد در آب
چه گوارا بود زماني اين آب و چه سياه است امروز
يادش بخير با صفا بود اين ديار آن روزها
مردم بالا دست دگر ندارند صفايي
چشمانشان خونين . گاوهايشان وحشي
من ديدام خانهايشان
دگر حتي در جا نمازشان نيست رنگ خدا
در ده بالا كس نداند رسم مردي . چيست واژه انسان
بي گمان دگر آنجا زلالي آب نيست
كودكي ميمرد اهل ده بي خبرند
چه دهي بود اينجا ياد باد آن روزها
كوچه باغش پر ز ناله
مردمانش دگر هيچ نميفهمند
آب را به كه گل كنيم
اين آب ديدن ندارد...
معذرت ميخوام از استاد سهراب سپهري كه دست بردم توي شعرشون ولي امروز اين شعر بيشتر به واقعيت نزديك هست.
ممنون كه تحمل كردين