منصور حلاج را كه به دار آويختند، جماعتي فريب خورده يا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پاي چوبه دار گرد آمده و به او سنگ مي زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخني به اعتراض مي گفت و نه از درد فريادي مي كشيد.
در اين ميان شيخ شبلي نيز كه از آن كوي مي گذشت، سنگي برداشته و به سوي او پرتاب كرد. منصور حلاج از ژرفاي دل آه سردي كشيد و به فرياد از درد ناليد. پرسيدند از آن همه سنگ كه بر پيكرت زدند گلايه اي نكردي، مگر سنگ شبلي چه سنگيني داشت كه فرياد برآوردي؟
منصور در پاسخ گفت؛ از آن جماعت فريب خورده انتظاري نيست چرا كه مرا نمي شناسند و علت بر دار شدنم را نمي دانند، شبلي اما از ماجرا باخبر است. از او انتظار دلجويي و حمايت داشتم نه سنگ پراني و ملامت .
گفت آن يار كز او گشت سر دار بلندجرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايدديگران هم بكنند آن چه مسيحا ميكرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيستگفت حافظ گلهاي از دل شيدا ميكرد