| كاربران آنلاين(۰ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :

فرهنگ و هنر

۰ راي


۳۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۹ و ۱۸ دقيقه و ۹ ثانيه صبح

عنوان :



“شبلي و منصورحلاج”




 شبلي و منصورحلاج

       منصور حلاج را كه به دار آويختند، جماعتي فريب خورده يا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پاي چوبه دار گرد آمده و به او سنگ مي زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخني به اعتراض مي گفت و نه از درد فريادي مي كشيد.

 در اين ميان شيخ شبلي نيز كه از آن كوي مي گذشت، سنگي برداشته و به سوي او پرتاب كرد. منصور حلاج از ژرفاي دل آه سردي كشيد و به فرياد از درد ناليد. پرسيدند از آن همه سنگ كه بر پيكرت زدند گلايه اي نكردي، مگر سنگ شبلي چه سنگيني داشت كه فرياد برآوردي؟

    منصور در پاسخ گفت؛ از آن جماعت فريب خورده انتظاري نيست چرا كه مرا نمي شناسند و علت بر دار شدنم را نمي دانند، شبلي اما از ماجرا باخبر است. از او انتظار دلجويي و حمايت داشتم نه سنگ پراني و ملامت .

گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند                جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد                   ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مي‌كرد

            گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست          گفت حافظ گله‌اي از دل شيدا مي‌كرد

 http://taghrirat.blogfa.com/

 


 

برچسب ها

:

شبلي و منصورحلاج



Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

سواران لحظه اي تمكين نكردندبركات زندانانسانم آرزوست!انتظارخوش رحمتي است ياران، صلوات برمحمدزلال مناجات شعبانيهانسانِ امروز به "شناختِ" علي نيازمند استسراي بي كسيشبلي و منصورحلاجذكر يونسيه