۱۹ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱ و ۲۱ دقيقه و ۲ ثانيه بعد از ظهر
عنوان :
“دهانت را ميبويند...”
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي در آن نهان باشد روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه ميزنند عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين و در اين بنبست كج و پيچ سرما آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان ميدارند به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبيست آن كه بر در ميكوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعلهاي بر آن نهان باشد روزگار غريبيست نازنين روزگار غريبيست نازنين نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر با كنده و ساتوري خون آلود و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند و ترانه را بر دهان كباب قناري بر آتش سوسن و ياس شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد ابليس پيروز مست سور عزاي ما را بر سفره نشسته است خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد