| كاربران آنلاين(۱ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

مطالب ديگر


سينماگران ممنوع الخروج: هيچ دولتي نمي تواند هويت ما را بگيرد'هفته اي سه تا چهار هزار نفر در ايران آنفلوآنزاي خوكي مي گيرند'بازداشت 12 نفر به اتهام 'شيطان پرستي'ميليبند: البرادعي به ايران دو روز فرصت داده استشرمنامه(scorpio25)ايران: تركمنستان زير قولش زدهكلينتون: مي‌خواهيم بفهميم ايران چه مي‌خواهد بكنداحمدي نژاد: تعريف نخبه بايد عوض شودموسوي:مخالفان مردم صحنه را ترك مي‌كنندكلينتون: صبر آمريكا محدود استخاتمي: جامعه ما با بحران مواجه شده استدفتر تحكيم وحدت از جنبش سبز علوي اعلام حمايت كردميليبند: البرادعي به ايران دو روز فرصت داده استهجوم بولدوزرهاي رژيم صهيونيستي به قدس اشغاليپروژه "مده‌آ " سناريوي جديد جنگ نرم در ايرانحامد كرزي رئيس جمهوري افغانستان اعلام شدبرخي معتقدند اتفاقات اخير مترو غير طبيعي و سياسي استپرداخت 550 ميليارد تومان از بودجه شهرداري به متروي تهرانهشدار نيروي انتظامي نسبت به برپايي تجمعات غيرقانوني در 13 آبانازدواج به شرط رسم و رسوم22-344

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :

فرهنگ و هنر

۴ راي


۱۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۶ و ۴۳ دقيقه و ۱۴ ثانيه بعد از ظهر

عنوان :



“نشان عشق و شيدايي(scorpio25)”




--داستان عاشقي گل شقايق از زبان خودش—

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم 

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي 

يكي از روزهايي كه زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشكيده تنم در آتشي مي سوخت 

ز ره آمد يكي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت 

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود-اما- 

طبيبان گفته بودندش اگر يك شاخه گل آرد 

ازآن نوعي كه من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند 

شود مرهم

براي دلبرش آندم شفا يابد 

چنانچه با خودش مي گفت بسي كوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده 

و يك دم هم نياسوده، كه افتاد چشم او ناگه

به روي من 

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاكم جدا كرد و به ره افتاد 

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها  

تشكر از خدا مي كرد

پس از چندي 

هوا چون كورۀ آتش، زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت 

به لب هايي كه تاول داشت گفت:اما چه بايد كرد؟

در اين صحرا كه آبي نيست 

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد كه واي بر من 

براي دلبرم هرگز دوايي نيست

و از اين گل كه جايي نيست خودش هم تشنه بود اما! 

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست اوبودم 

و حالامن تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان كو ؟ 

نه حتي آب،نسيمي در بيابان كو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

كه ناگه 

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او كم شد

دلش لبريز ماتم شد كمي انديشه كرد- آنگه - 

مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشكافت

زهم بشكافت
اما ! آه 

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي كرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد 

و هر چيزي كه هرجا بود با غم رو به رو مي كرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را 

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
"بمان اي گل

كه تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي

بمان اي گل"

ومن ماندم 

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي 

و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 


 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ديدگاه ها

سيد محسن
۱۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۲۵ دقيقه و ۵۹ ثانيه بامداد

خيلي شعر قشنگي بود

Bahman
۲۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ و ۱۲ دقيقه و ۵۲ ثانيه شب

بسيار زيبا بود .

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

اي سبز من! قديس من زيباترين تنديس من!..(sorpio25)كجا عاشقي‌ كرد، آنجا بميرد (scorpio25)براي خود افسوس نخوريم .. (scorpio25)نشان عشق و شيدايي(scorpio25)شرمنامه(scorpio25)