| كاربران آنلاين(۰ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :

فرهنگ و هنر

۰ راي


۱۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۴ و ۱۷ دقيقه و ۲۵ ثانيه بعد از ظهر

عنوان :



“روزگاري شهر ما ويران نبود (paiiz)”




روزگاري شهر ما ويران نبود ...................دين فر وشي اينقدر ارزان نبود


صحبت از موسيقي عر فان نبود.................هيچ صوتي بهتر از قران نبود


دختران را بي حجابي ننگ بود.................. رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود


د ختر حجب حيا غرتي نبود ....................... خانه فرهنگ كنسرتي نبود


مرجعيت مظهر تكريم بود .............................حكم او عالمي را تسليم بود


يك سخن بود و هزاران مشتري.................... ان هم از لوث قرائت ها بري


واي كه در سالهاي سياه دوهزار..................كار فرهنگي شده پخش نوار


ذهن صاف نوجوانان محل................................پر شد از فيلم هاي مبتذل


پشت پا بر دين زدن آزادگيست ............. حرف حق گفتن عقب افتادگيست


آخر اي پرده نشين فاطمه............................ تو برس بر داد دين فاطمه


بي تو منكر ها همه معروف شد .............كينه توزي با ولي مكشوف شد


در به روي رشوه گيران باز شد.................... دشمني با نائبش آغاز شد


بي تو دلهامان به جان آمد بيا.................... كاردها بر استخوان آمد بيا


گوش كن اينك نواي جنگ را ................ قصه اي از شهر بعد از جنگ را


قصه اي پرسوزتاب و التهاب................... قصه اي تلخ و سراسر اظطراب


قصه شهري كه غرق درد بود.................. آتش شهوت درونش سرد بود


شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت............. رمز يا زهرا و حيدر ياد داشت


شهر ما همت درون سينه داشت........... با شهادت انس از ديرينه داشت


شهر ما روح خدا در دست داشت...... صد هزاران عاشق سرمست داشت


ناگها ن اين شهر ما بي درد شد ................. آتش غيرت درونش سرد شد


حال رازها در شهر قصه چپ شد........... .... پوشش خاكي لباس رپ شد


ديگر از جبهه در ين جا رنگ نيست.................. ديگر آن حال و هواي جنگ نيست


يا خميني اي خليل بت شكن ......................خيز و بنگر فتنه هاي شهر من


جبهه و ياران من گم گشته اند.................. غرق در نسيان مردم گشته اند


پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟................... ياد جبهه ياد آن خونين تفنگ


شهر من حجب و حيايت پس چه شد ............ ناله مهدي بيايت پس چه شد


اي بسيجي كو صفاي جبهه ها ؟................. كفر نگويم كو خداي جبهه ها ؟


اي جماعت ناله ام را بشنويد..................... درد چندين ساله ام را بشنويد


اي شما آن سوي آتش رفتگان................... اي شما آغوش ليلا خفته گان


بنگريد اين لكه هاي ننگ را......................... فتنه هاي شهر بعد از جنگ را


عده اي با نامتان نان مي خورن............... اي شهيدان خو نتان را مي خورن


جنگ رفت و شهر ما تاريك شد....................... راه وصل عاشقان باريك شد


شما رفته مردم ريايي شدند....................... و بر خي دگر شيميايي شدند


نه آن شيمايي كه در جنگ بود ............. نه آن گاز سمي كه بي رنگ بود


هماناني كه رنگ ريا مي زنن......................... و بر سينه سنگ خدا ميزنند


هماناني كه يادي زبن مي كنن....................... فضا را پر از ادكلن مي كنن


به يك چك رشوه خور ميشوند.................. به يك حكم مسئول كل ميشوند


هماناني كه در بي حجابي تكند........................ سزاوار يك قبضه نارنجكند


به سنگ تحاجم محك مي شوند..................... و مثل عروسك بزك ميشوند


از اينها بپرسيد كه مهران كجاست.......... شلمچه حلبچه فاو و مريوان كجاست؟


از اينها بپرسيد همت كيست ؟................ از اينها بپرسيد باكري كه بود ؟

 
 از اينها بپرسيد كه بابايي كه بود........ رجايي حسنپور اللهياري كه بود ؟
 

كسي فكر گلهاي اين باغ نيست................ كسي مثل ان روزهاي داغ نيست


همه ناگهان عافيت خو شدند................. و يك شب از اين رو به آن رو شدند


كسي بر شهيدان سلامي نگفت......................... رضاي خدا را كلامي نگفت


بياييد كه مردم بهتر شويم.................................. در اين آبشار خدا تر شويم


بياييد تجديد پيمان كنيم................................... نگاهي به قبر شهيدان كنيم

 


 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ديدگاه ها

paiiz khazon
۱۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۵ و ۲ دقيقه و ۲۰ ثانيه بعد از ظهر

ببار اي ابر باراني ، ببار بر من ،تا كه شايد تو بشويي اندوه دلم را . دلتان هميشه بهاري باشد .

ارامش .
۳ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۲ و ۵۳ دقيقه و ۲۲ ثانيه بعد از ظهر

شاخه ها پژمرده است سنگ ها افسرده است رود مي نالد جغد مي خواند غم بياميخته با رنگ غروب مي تراود ز لبم قصه ي سرد دلم افسرده در اين تنگ غروب. -------------------------------------------------- بهار آمد پريشان باغ من افسرده بود اما به جو باز آمد آب رفته ماهي مرده بود اما ------------------ ...

ارامش .
۳ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۲ و ۵۴ دقيقه و ۵۱ ثانيه بعد از ظهر

برويم ........ من به پشت سر نگاه نميكنم......... در جاده دختركي نشسته است.......... و زخم زمين خوردن هايش را نگاه مي كند... بلند مي شوم و ادامه مي دهم..... زخم هاي ملتهبم را بهانه نمي كنم..... مي روم اما اين بار تنها...

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

قصه ليلي و مجنون (جديد..!! جديد..!!) (paiiz)مي شنوي؟ (paiiz)روزگاري شهر ما ويران نبود (paiiz)عاشقانه ها (paiiz)