سيروان
آنجا هزار ققنوس ،آتش گرفته است . اما صداي بال زدن شان را ، در اوج مردن ، اوج دوباره زادن ، نشنيده ام هرگز ، وقتي كه با شكستن يك شيشه ، مردابك صبوري يك شهر را ، يكباره مي تواني بر هم زد ، اي دست هاي خالي! از چيست ، حيراني ؟ گويا ، گلهاي گرمسيري خونين را ، در سردسير اين باغ ، بيهوده كاشتند ، آب و ...