يونس 1 جعفري
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيدخار رنجيد ولي هيچ نگفت..ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود،دستي بي رحمي آمدنزديك،گل سراسيمه ز وحشت افسرد.ليك آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد .صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت:سلام