موضوع :
۱ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۸ و ۴۲ دقيقه و ۱۰ ثانيه شب
عنوان :
“همدردي”
كشاورزي تعدادي توله سگ ازنژادي خوب رو گذاشته بود واسه ي فروش. پســــــــر
بچه اي رفت سراغش و گفــــــت: مي خواهم يكي از اونا رو بخــــرم.كشاورز جواب
داد كه:اونا نژاد خوبي دارن و كمي گرون هســـــــتند. پســــر كوچولو پولهايي رو كه
توي مشتش نگــــه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.كشاورز سري
تكون داد و گفت: متاســـــــفم پسرم اونا خيلي گرون تر از اين حرفا هستند.پسرك
خواهش كرد : پـس فقط اجازه بديد نگاهي بهشــون بندازم.و بعد از قبـــــــول كردن
كشاورز رفـــــــــــت سراغ توله ها و چهارتا سگ كوچولوي پشمالو رو ديد كه با هم
بازي مي كردن و بالا و پايين مي پريدن .يهـو يه صداي خـــش خــــش كه از لونه ي
سگ ها ميومد توجه اونو جلب كرد و رفت به سمتش.اونجا يه توله سگ لاغـــر رو
ديد كه جثه اش از بقيه كوچيك تر بود و به دليل اين كه يكي از پاهاش معيوب بود
لنگ لنگان راه مي رفت.يه دفعه چشم هاي پســـــــــرك برقي زد و دوان دوان رفت
سراغ كشـــــاورز و گفــــــت: آقا ممكنه اونو به من بفروشين .كشــــــــاورز با تعجب
پاسخ داد كه: پســـــــرم اون لنــــــگه و لاغــــــر.... به سختي هم راه مي ره پس
نمي توني باهاش بازي كني.پسر كوچولو كه هنوز چشم هايش مي درخشــــيد
پاچه ي شلوارش را بالا زد و پاي مصنوعيش را به كشـــــــــاورز نشون داد و گفت
اون توله سگ به كسي نياز داره كه دركش كنه و اشك تموم صورتش رو پوشوند...
از طرف حبيب
برچسب ها
: