قدر ۴ سال زندگي رو دانشجوي كارشناسي كه مشروط شده مي دونه.
قدر ۲ سال زندگي رو سرباز فراري مي دونه.
قدر ۹ ماه زندگي رو مادري كه فرزندش رو مرده به دنيا مياره مي دونه.
قدر ۱ ماه زندگي رو فقط روزه دار مي دونه.
قدر ۱ هفته زندگي رو سردبير يك هفته نامه مي دونه.
قدر ۱ روز زندگي رو كارگري كه يك روز زحمت كشيده مي دونه.
قدر ۱ ساعت زندگي رو عاشقي كه سر قرار منتظر معشوقه اش هست مي دونه.
قدر ۱ دقيقه زندگي رو كسي كه از اتوبوس واحد جا مونده مي دونه.
قدر ۱ ثانيه زندگي رو كسي كه از خطر مرگ نجات پيدا كرده مي دونه.
قدر ۱ صدم ثانيه زندگي رو ورزشكاري كه توي المپيك مدال نقره مي گيره مي دونه.
و . . . .
قدر ۱ دوست رو كسي كه بهترين دوستش رو از دست داده مي دونه.
خانمي از ايران براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي كند. كاري از دست مادر مسعود بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . " حدود يك هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟ " " خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "
او در ايميل خود نوشت : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :
پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود. با عشق ، مامان