|
ديگه گريه هم هواي دلمو وا نميكنه.... وقتي به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين انداخت
و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم بود گفتم : تو كيستي؟؟؟ گفت: غم !!!
خيال كردم غم عروسكي است كه مي توان با آن بازي كرد ولي حال كه فكر مي كنم مي بينم
كه خود عروسكي هستم
غم
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟
چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟
اما افسوس كه هيچ كس نبود ...هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره ... آري با
تو هستم!
با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني
است
... افسوس

وقتي بهم گفتي كه ديگه من رو نمي خواي...
احساس كردم يه چيزي از روي صورتم روي پاهام ريخت ، فقط حدس زدم دارم گريه مي كنم.
ولي طبق عادت فقط لبخند زدم و باور نكردم كه من رو نمي خواي.
ولي وقتي دوباره تكرار كردي...
شوري و نمناكي اشكام رو ، روي لبام مزه مزه كردم...
هيچ وقت اشكهام اينقدر شور نبود...
مخصوصاً اينبار... كه با درد قلبم... همراه شده بود.
نمي دونستم ممكنه يه روز قلبم اينقدر درد بگيره كه براي آروم كردنش مجبور باشم اينطور گريه كنم...
بايد يه رابطه بين سوزش قلب با شوري اشكها باشه...
چقدر خستم ...
|