| كاربران آنلاين(۰ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :

تفريح و سرگرمي

۱ راي


۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ و ۱۰ دقيقه و ۳۶ ثانيه ظهر

عنوان :



“نخوني ضرر كردي من كه گفتم”




 

روزي پدري در اتاق خود به شدت سرگرم كار بود و مشغول بررسي نامه ها و تنظيم قرار ملاقات و ... بود.
به طوري كه وقتي دخترش به او نزديك شد متوجه نشد. دختر پس از كمي سكوت گفت:

- بابا چيكار مي كنيد؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توي دفترم مي نويسم.
باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سكوت گفت:
- بابا آيا اسم من هم در اون دفتر هست؟

درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگي مي كنيم كه خيلي ها رو فراموش مي كنيم. اين دنياي بزرگ اونقدر مشغله براي ما مي تراشه كه واقعاً بزرگترين و نزديكترين رو فراموش مي كنيم.

خدا ما رو نيافريده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگي كنيم كه حتي فرصت نكنيم باهاش دو كلمه حرف بزنيم. خدا مي خواد تا حداقل چند دقيقه از روز با ما صحبت بكنه. مطمئناً اگر همه ما صداي خدا رو مي شنيديم الآن بهمون مي گفت : آيا اسم من توي اون دفتر هست؟

با آرزوي اينكه اولين اسم توي دفتر برنامه روزانه ما خدا باشه.

ديگه گريه هم هواي دلمو وا نميكنه.... وقتي به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين انداخت

و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم بود گفتم : تو كيستي؟؟؟ گفت:    غم   !!!

خيال كردم غم عروسكي است كه مي توان با آن بازي كرد ولي حال كه فكر مي كنم مي بينم

كه خود عروسكي هستم

غم

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟

چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟

اما افسوس كه هيچ كس نبود ...هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره ... آري با

تو هستم!

با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايم هميشه باراني

است

... افسوس

وقتي بهم گفتي كه ديگه من رو نمي خواي...

احساس كردم يه چيزي از روي صورتم روي پاهام ريخت ، فقط حدس زدم دارم گريه مي كنم.

ولي طبق عادت فقط لبخند زدم و باور نكردم كه من رو نمي خواي.

ولي وقتي دوباره تكرار كردي...

شوري و نمناكي اشكام رو ، روي لبام مزه مزه كردم...

هيچ وقت اشكهام اينقدر شور نبود...

مخصوصاً اينبار... كه با درد قلبم... همراه شده بود.

نمي دونستم ممكنه يه روز قلبم اينقدر درد بگيره كه براي آروم كردنش مجبور باشم اينطور گريه كنم...

بايد يه رابطه بين سوزش قلب با شوري اشكها باشه...

چقدر خستم ...

 

نظر و امتيازيادتون نره

 


 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ديدگاه ها

پگــــــــــاه
۲۰ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۱۲ دقيقه و ۱۹ ثانيه ظهر

سلام خيلي باحال بود ممنون ازشما بخاطر اين متن ها

علي بپرس
۳۱ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ و ۳۳ دقيقه و ۶ ثانيه ظهر

وقتي بهم گفتي كه ديگه من رو نمي خواي... احساس كردم يه چيزي از روي صورتم روي پاهام ريخت ، فقط حدس زدم دارم گريه مي كنم.

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

تــــــــــــولـــــــــــــدم مبــــــــــاركدوستاي گلم حتمي بخـــــــونن/اين وبلاگ رو ببينيد/خيلي قشنگه/ببينيد هاااااااااا.منتظرمموسوي...احمدي نژاد....آخه چرا با اين كشور اينجور ميكنن/عكسارو نگاه كنيد/خودتون بگيد؟تورو خدا نكنينعششششششششششششششق/معشوقققققق/ديوانگي/زندگي/مرگ/بخونننييييييييييييييييييييييييد.هاااااابابا شكايت دارم مدير اين چوق كجاست؟يعني چي اين چه وضعيي؟ها؟4سال تو بلاگفا وبلاگ نويسي كردم تا ح ...نخوني ضرر كردي من كه گفتموصيتگفتم...جنون عشقفرق عشق با ازدواج