موضوع :
تفريح و سرگرمي
۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ و ۵۶ دقيقه و ۵۳ ثانيه صبح
عنوان :
“وصيت”
به پروردگار آسمان عاشقان
وصيت
روزي اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
من ميشناختم او را
نام تو را هميشه به لب داشت
حتي
در حال احتضار
آن دل شكسته عاشق بي نام و نشان
آن مرد بي قرار
روزي اگر سراغ من آمد به او بگـــو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمي كرد
جز با درخت سرو
در باغ كوچه همسايه ،
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلند اندامي ميكشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير كرده بود
روزي اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
او پاك زيست
پاكتر از چشمه هاي نور
همچون زلال اشك
يا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن كوه استقامت
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
ميگريست
روزي اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
او آرزوي ديدن رويت
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت
اما براي ديدن تو چشم خويش را
آن در سرشك غوطه ور
آن چشم پاك راپنداشت
آلوده است و لايق ديدار يار نيست
روزي اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان آن نشست
نظر و امتيازيادتون نره
برچسب ها
: