ميدون ونك وايسادم منتظر يه ماشين سوار
شم بيام سمت خونه. طبعن داغونترين ماشين دنيا نصيبم ميشه گلهاي هم
ندارم سوار ميشم. دو تا دختر هم ميان ميشينن عقب، ميگم آقا بيا بشين
بريم، من حساب ميكنم اون يه نفر ساب مردهرو. تحمل ندارم با اون صداش هي
داد بكشه بغل گوشم شهرك يك نفر شهرك يك نفر.
راننده يه پيرمرد با گوشهايي اندازه يك كف دست يه لباس مردونه چرك
سفيد كه ديگه رنگ رويي نداره هم تنشه يه جليقه بافتني سبز آبي گولهگوله
شده هم پوشيده رو لباس مردونهاش. شلوار مردونه كرميهم تنشه با كفشهاي
مردونه نوك تيز قهوهاي.
اتوبان چمران تقريبا با سرعت هفتاد، هشتاد تا داره ميره. زمين زمان
داره تو ماشين ميلزره هر آن ممكنه ماشينش از هم بپاچه. احساس ميكنم در
ماشين درست بسته نشده آروم در باز مي كنم دوباره محكمتر ميبندم يه نگاهي
به من ميكنه ميگه كي بود كرايه نداد پياده شد؟