۲۲ دى ۱۳۸۸ ساعت ۳ و ۲۹ دقيقه و ۵۸ ثانيه بعد از ظهر
عنوان :
“چند درس اخلاقي”
درس اول : يه روز مسوول
فروش ، منشي دفتر ، و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ
جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن
ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم... منشي مي پره جلو و ميگه:
«اول من ، اول من!... من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك
باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه... بعد
مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي كنار
ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم
حال كنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت
توئه... مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت
باشن»!
درس دوم: يه كلاغ روي يه
درخت نشسته بود و تمام روز بيكار بود و هيچ كاري نمي كرد... يه خرگوش از كلاغ
پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيكار بشينم و هيچ كاري نكنم؟ كلاغ جواب داد:
البته كه مي توني!... خرگوش روي زمين كنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو
روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقي: براي اينكه بيكار بشيني و هيچ كاري نكني ،
بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!
درس سوم: يه روز يه كشيش
به يه راهبه پيشنهاد مي كنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و
راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه
نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به
خاطر بيار... كشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون
وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده...
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... كشيش زير لب يه
فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينكه كشيش به
كليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي كنه و مي
بينه كه نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن... كار خود را ادامه بده و
بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي مي رسي»!
نتيجهء اخلاقي اينكه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت
كاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!
درس چهارم: بلافاصله بعد از
اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در
خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه...
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان
۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفكر ، زن
پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده
و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: كي
بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد
۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترك با كسي داريد كه
به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد كه بتونيد از اتفاقات
قابل اجتناب جلوگيري كنيد!
درس پنجم: من خيلي خوشحال
بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي كمكم
كردند... دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه
چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا
و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه
من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست
كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا
اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي
بعدش حاضرم با تو ................! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم...
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم... وقتي
كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم
و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و
چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو
از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم... ما
هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم... به خانوادهء ما خوش
اومدي!
نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون
بذاريد