۱۱ تير ۱۳۸۸ ساعت ۳ و ۱۰ دقيقه و ۳۸ ثانيه بعد از ظهر
عنوان :
“شكل خدا”
شكل خدا !!! يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري بودن. يه پسر كوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتي خدا يه داداش كوچولوي خوشگل به پسر كوچولوي قصه ي ما ميده، بعد از چند روز كه از تولد نوزاد گذشت. پسر كوچولو هي به مامان و باباش اصرار مي كنه كه اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش ميترسيدن كه پسرشون حسودي كنه و يه بلايي سر داداش كوچولوش بياره. اصرارهاي پسر كوچولوي قصه اون قدر زياد شد كه پدر و مادرش تصميم گرفتن اينكارو بكنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر كوچولو كه با برادرش تنها شد… خم شد روي سرش و گفت: داداش كوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدي! به من مي گي قيافه ي خدا چه شكليه؟ آخه من كم كم داره يادم مي ره؟!!!