۱۷ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۳ و ۹ دقيقه و ۴۷ ثانيه بعد از ظهر
عنوان :
“لعنت”
خواب و خيالي پوچ و خالي اين زندگاني بود و بگذشت دوران به ترتيب و توالي سالي به سال افزود و بگذشت هر اتفاقي چشمه يي بود از هر كناري چشم بگشود راهي شد و صد جوي و جر شد صد جوي و جر ، شد رود و بگذشت در انتظار عشق بودم اوهام رنگينم شتابان گردونه شد بر گل گذر كرد دامان من آلود و بگذشت عمري سرودم يا نوشتم اين ظلم و اين ظلمت نفرسود بر هر ورق راندم قلم را گامي عبث فرسود و بگذشت انديشه ام افروخت شمعي در معبر بادي غضبنك وان شعله ي رقصان چالك زد حلقه يي در دود و بگذشت كردم به راهش گلفشاني وان شهسوار آرماني چين بر جبين ، خشمي ، عتابي بر بندگان فرمود و بگذشت با عمر خود گفتم كه ديري جان كنده اي ، كنون چه داري پيش نگاهم مشت خالي چون لعنتي بگشوده و بگذشت