| كاربران آنلاين(۱ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :



۰ راي


۱۷ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۳ و ۹ دقيقه و ۴۷ ثانيه بعد از ظهر

عنوان :



“لعنت”




خواب و خيالي پوچ و خالي
اين زندگاني بود و بگذشت
 دوران به ترتيب و توالي
سالي به سال افزود و بگذشت
هر اتفاقي چشمه يي بود
 از هر كناري چشم بگشود
 راهي شد و صد جوي و جر شد
صد جوي و جر ، شد رود و بگذشت
در انتظار عشق بودم
اوهام رنگينم شتابان
گردونه شد بر گل گذر كرد
 دامان من آلود و بگذشت
عمري سرودم يا نوشتم
 اين ظلم و اين ظلمت نفرسود
 بر هر ورق راندم قلم را
 گامي عبث فرسود و بگذشت
انديشه ام افروخت شمعي
در معبر بادي غضبنك
 وان شعله ي رقصان چالك
 زد حلقه يي در دود و بگذشت
 كردم به راهش گلفشاني
وان شهسوار آرماني
چين بر جبين ، خشمي ، عتابي
بر بندگان فرمود و بگذشت
با عمر خود گفتم كه ديري
 جان كنده اي ، كنون چه داري
پيش نگاهم مشت خالي
چون لعنتي بگشوده و بگذشت
سيمين بهبهاني

 


 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

عشق!لعنتمانكن ٭تا به حال در نگاه ِ مانكن هاي پلاستيكي دقيق شده ييد؟چرا چنين ؟در برابر خداسرود ناندو هايكو