“مانكن ٭تا به حال در نگاه ِ مانكن هاي پلاستيكي دقيق شده ييد؟”
توي ويترين ِ يه بوتيك، مانكن پلاستيكي، نگاشُ به عابرا دوخته و ُ پلك نمي زنه! چشماش ُ نقاشي كردن روي صورتش، ولي، انگاري تو اون چشا صد تا ستاره روشنه!
خسته س از تكون نخوردن! خسته س از خسته شدن! ويترين شيشه براش مثل ِ يه جور قفس شده! بين ِ اين مغازه هاي سوت ُ كور ِ لعنتي، مث ِ يه برده ي پير، عمريه دس به دس شده!
هر دقيقه يه لباسي به تنش مي كننُ خود ِ اون خيلي از اين لباسا ر ُ دوس نداره! مانكن از نگاه ِ اين عابرا ذلـّه س ولي حيف، نمي تونه پاش ُ از شيشه ها بيرون بذاره!
من يه مانكن! تو يه مانكن! دنيا ويترين ِ تماشاس! همه محكوم ِ سكوتيم! آخر ِ قصه همين جاس!
مانكن چشماش ُ دوخته به خيابون، آخه اون، عاشق مانكن ِ تو ويترين ِ رو به روييه! عابرا ر ُ نمي بينه! خيلي وقته كه دلش، بي قرار ِ دختر ِ غمگين ِ رو به روييه!
از بوتيك رو به رويي يه دونه مانكن ِ ناز، چشماي آهوييشُ سپُرده به چشاي اون! با لباي بسته از اون ور شيشه ها مي گه: «ـ مرد ِ من! مانكن ِ عاشق! هميشه باهام بمون!»
هفته ها مي گذرنُ اون دو تا مانكن هنوزم، از نگاه كردن ِ هم يه لحظه غافل نمي شن! دورَن از هم ولي بين دلاشون فاصله نيست، شيشه ها حريف ِ عشق ِ اين دو تا دل نمي شن!
من يه مانكن! تو يه مانكن! دنيا ويترين ِ تماشاس! همه محكوم ِ سكوتيم! آخر ِ قصّه همين جاس!●