موضوع :
مطالب عمومي
۲ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۵ و ۴۵ دقيقه و ۱۶ ثانيه صبح
عنوان :
“نگين،بهار،فرشته... و Bahman”
چشم هايم را قربانت ميكنـم شايـد بي واسطـه بيـايي دست هايت آشيــانه مهـر شـود .
روزها را اگـر به يـاد تو نباشـم چگـونه سر شونـد و شبها را اگـر به يـاد تو نخوابم چقـدر تاريكـم .
مي داني ، گنجشكهـا هم عاشـق مي شونـد وگـرنه هـر صبح بـراي كـه بـال مي گشـاينـد؟
آسمان هم بايد عاشـق باشـد كه اين چنيـن بي مضايقـه مي بـارد .
بگـذار بي پرده سخن بگويم ، بگذار آنقـدر از تو پر شـوم كه ديگر جايـي براي خودم نماند.
چه مي شود همه اش تو باشي و همه اش نام تو باشد . اصلا اگر تو نباشي مگر بودن من معنـا مي دهد ؟
گاهي وقت ها كـه به دلـم سرك ميـكشم مي بينـم كه تويي ، فقط تو، "ساكن اين شهر ويران" .
نمي دانم ، نمي دانم چرا اينقدر برايم بزرگي و من چرا اينقـدر به مهربانيـت عاشقـم .
حرف هاي تنهايي ام اگر به گوش تو نرسد چقـدر بيچـاره ام و ايـن سيـاه مشـق غـم آلـودم را اگـر
تو نخـواني چـه كـس بخـواند .
به خاطر تو هم كه شده آنقدر مي نويسم كه دستهايم از كار بيفتند و چشم هايم خاموش شوند.
راستي ،اگر ابرها نبارند چه به روز گلها مي آيد و ستاره ها اگر نباشند به كدامين روشنايي
بايستي كه دل بست ،
هميشه بايد يك چيز عزيز باشد ، يك حضور بزرگ ، يك حس خوب كه بهانه اش بماني ،
هميشه بايد يك چيزي باشد كه نگهت دارد ، چيزي مثل محبت ، عاطفه ، دوستي ، عشـق ، ...
وگر نه ؛
"هيچ كس در زادگاهش نمي ماند"
ومن ايمان دارم كه تو برايم همان چيز بزرگ وعزيزي واز هواي توست كه تنفس مي كنم،
گل قشنگم اي كاش با هم آشنا نمي شديم و اين بغض گلو را براي هميشه همراهي نمي كردم .
نمي دانم كجايي ، چطوري ، اما اگر تو همان منجي باشي ، اگر همان نوري باشي كه پشت
شبم را ميشكند،اگر تو هماني باشي كه در خوبيت شك ندارم ،
چقدر ديدنت را مشتاقم.
تقديم به شما عزيزان...
برچسب ها
: