“برايم هميشه ماندگار خواهي بود...Bahman”
۹ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۴۹ دقيقه و ۳۷ ثانيه بامداد
اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت
آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد،
مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد .
و تو هستي كه با ديدنت رنگ رخسارم تغيير مي كند و صداي قلبم آبرويم را به تاراج مي برد .
پس ...
ادامه مطلب ...
|
“كسي كه هم بي تو مي ميرد وهم براي تو !” ( ۲ نظر )
۲۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۳۹ دقيقه و ۵۸ ثانيه بامداد
انتظار واژه ي غريبي است .. .
واژه اي كه روزها يا شايدم ماههاست كه با آن خو گرفته ام .
كه چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو، نميدانم؟
شايد روزي بخوانند بر تو، عشق مرا ...
مي دانم روزي خواهي آمد، مي دانم ...
گريان نمي مانم، خندانم !
براي ورودت اي عشق ...
ادامه مطلب ...
|
“دلتنگي من ... باز نويسي غريبانه ... Bahman” ( ۱ نظر )
۱۷ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۲ و ۲۶ دقيقه و ۱۸ ثانيه بامداد
مينويسم از خود واز تب لرزهاي دل خود
از آرامش صداي تو كه روحم را نوازش ميكرد
از تو و از تمام خاطرات زندگيم
از دلهاي پر التهاب وخيسي نگاهان دوخته به غروب مينويسم
از چشم هاي نظاره گر آسمان و ستاره ،
از تنهايي شبهاي يلداها مينويسم ،
دلتنگم ، دلتنگم از اين گفتگوي تنها ،
خسته شده ام ...
ديگر خسته شده ام از گفتگويي كه شنونده و گ ...
ادامه مطلب ...
|
“مهر ماه ... Bahman” ( ۲ نظر )
۱۴ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۵۳ دقيقه و ۲۲ ثانيه بامداد
تمام شب در انتظار طلوع خورشيد ذرات تاريكي را شمردم...
تمام شب...تمام شب در انتظار طلوع خورشيد نشستم ،
تا به من بگويد با عشق تو چه بايد كرد ؟ و بهاي با تو بودن چيست ؟؟؟
كه دل بريدن جواب حل اين معما نمي باشد ، چه بايد كرد نميدانم ...
تلاش بيهوده ايست تو را از خود داشتن! تلاشي بيهوده...
كاش مي شد سرنوشت ما رابه آن روزهاي شيرين باز گرداند...
اما افسوس كه اين آرزويي نيست كه بشود پنداشت .
دستم از هر كجا تهي ا ...
ادامه مطلب ...
|
“غريبانه ... Bahman” ( ۴ نظر )
۲ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۸ و ۴۸ دقيقه و ۵۹ ثانيه شب
مينويسم از خود واز تب لرزهاي دل خود
از آرامش صداي تو كه روحم را نوازش ميكرد
از تو و از تمام خاطرات زندگيم ،
از دلهاي پر التهاب وخيسي نگاهان دوخته به غروب مينويسم ،
از چشم هاي نظاره گر آسمان و ستاره ،
از تنهايي شبهاي يلداها مينويسم ،
دلتنگم ، دلتنگم از اين گفتگوي تنها ، خسته شده ام ،
ديگر خسته شده ام از گفتگويي كه شنونده و گوينده ي ...
ادامه مطلب ...
|
“نگين،بهار،فرشته... و Bahman” ( ۱ نظر )
۲ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۵ و ۴۵ دقيقه و ۱۶ ثانيه صبح
چشم هايم را قربانت ميكنـم شايـد بي واسطـه بيـايي دست هايت آشيــانه مهـر شـود .
روزها را اگـر به يـاد تو نباشـم چگـونه سر شونـد و شبها را اگـر به يـاد تو نخوابم چقـدر تاريكـم .
مي داني ، گنجشكهـا هم عاشـق مي شونـد وگـرنه هـر صبح بـراي كـه بـال مي گشـاينـد؟
آسمان هم بايد عاشـق باشـد كه اين چنيـن بي مضايقـه مي بـارد .
بگـذار بي پرده سخن بگويم ، بگذار آنقـدر از تو پر شـوم كه ديگر جايـ ...
ادامه مطلب ...
|
“فراق 2 ... Bahman” ( ۱ نظر )
۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۷ و ۴۴ دقيقه و ۳۳ ثانيه صبح
شبي غمگين شبي باراني و سرد
مرا در غربت فردا رها كرد /
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كرد /
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها كرد/
تمام هستي ام بود و ندانست
كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد/
و او هرگز شكستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا كرد/
ادامه مطلب ...
|
“غريبانه... Bahman” ( ۳ نظر )
۱۷ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱ و ۴۷ دقيقه و ۱۸ ثانيه بامداد
هر روز غروب پنجره تنهايي ام را مي گشايم ومظلومانه به گيسوان پريشان خورشيد
خيره ميشوم ،
به سوي سرزمينهاي سكوت گرفته غروب وبه سوي جزيزه هاي نا شناخته اي كه تو
به خيالم آنجا كوچيده اي ،
به همه نام ها مي خوانمت وبه همه لهجه ها فريادت مي زنم اما نمي شنوي ، تو
رفته اي و من مانده ام با چشماني خيس
اشك وقلبي لبريز از احساس كه در فراقت بي اختيار غزلسرايي ميكنند .
هنوز چشمانم تار و پود راه مدرسه را به هواي ديدارت مي كاود ،
هنوز به انتظار نشسته ام تا تو ب ...
ادامه مطلب ...
|
“روبان... Bahman” ( ۳ نظر )
۱۲ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ و ۸ دقيقه و ۳۴ ثانيه شب
سيــاه مي نـويسم تا ناخـوانده بمــاند ميــان اين همـه سياهــي
به نام خدايـي كه در اين نزديكي اسـت...
تو را منتظرنــد
در دور دست تـو را منتظرنـد ...
مي دانـم شهزاده اي ، آزاده اي ، اسير قلعـه ديــوان ...
و اينطرف كسـي
به حيلــه جادو در بنــد اسـت
گـرفتار و چشــم به راه كه فريــادرسي مي ...
ادامه مطلب ...
|
“فرشتــه... Bahman” ( ۳ نظر )
۱۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۹ و ۲۴ دقيقه و ۲۳ ثانيه شب
وقتي با تو ام زندگيم بهترين لحظاتش را تجربه ميكند، و مي خواهم باشم با تو، تا ابد
گل قشنگم
ناجي شعر هايم ، نميدانم چه واژهاي برايت داشته باشم ،
دوباره مي نويسم ،
مديونتم به خاطر لحظاتي كه با مني
و در آخر، براي هميشه دوستت دارم.
ادامه مطلب ...
|