۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۴ و ۴۱ دقيقه و ۲۱ ثانيه بعد از ظهر
عنوان :
“شبي در چنانه (ادامه دل نوشته ها)”
دوباره سلام
چنانه جزو مناطق جنگي بود ولي پ موقعي كه ما اونجا بوديم ديگر جزو مناطق امن خودمان بود و به عنوان محلي براي مانور و آموزش نيروها هم مورد استفاده قرار مي گرفت.
راستي نگفتم كه اصلا اين چنانه برا چي رفته بودم آها خب شد كه يادم افتاد،راستشفقط جهت اطلاع و محض ريا هم كه شده بگمبنده در لشكر عاشورا به عنوان يك بسيجيدر تيپذوالفقار تيپادواتكروهان 106 بودممي دونيد كه 106 تفنگي است براي شكار تانك(البته مي دونم همتون مي دونيد ولي خب برا توضيح بيشتر بودهمون به قول مردم عادي توپي كه روي ماشين جيپ مي زارن) بالاخره قبل از عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5 بود لشكر خودش رو برا عملياتها آماده مي كرد و لازم بود مانورهايي رابا حضور همه نيروهاي عمل كننده انجام بده تا هم نيروهاآبديده بشوند و هم تواننيروها سنجيده بشود بالاخره اهداف مختلفي رو در مانورهاي زمان جنگ دنبال مي كردند.
ما اون شب رفته بوديم در مانور شركت كنيم، بالاخرهيه چادري به ما داده شد و اسكان كرديمشب شامرو خورديمو خوابيديم كه تا برا فردا آماده بشيم. واااااااااي اون شبباورتون نميشه چي شد ، شب خوابيده بودم يه هويي توي خواب ديدم كهكنار رود خانه اي هستم و پاهام رو گذاشتم توي آب ، ولي يه هويي احساس كردم كه پاشنه پام واقعا تو آبه و از خواب پريدم داخل چادر تاريك بود جايي رو نمي شد ديدچشام رو باز كردمديدم واقعا پام خيسه ولي اينقدر خوابم ميومد كه خودم رو جمع و جور كردم ولي نفهميدم چه اتفاقي افتاده و دوباره خوابيدم. وااااااااااايچشاتون روز بد نبينه دوباره ديدم پاهام بيشتر خيس ميشه تا تكان مي خورم پام به آب مي خوره اين دفعه ديگه خواب از سرم پريد بيدار شدم دور برم رو ورانداز كردم ديدم كسي نيست من توي چادر تنهام ولي اطرافم رو واقعا آب گرفته ، بلند شدم كورمال كورمال اين ور اونور رو وارسي كردمپوتينام رو پيدا كردم و پوشيدم از چادر اومدم بيرون ديدم واييييييي سيل اومده ، بارون شديد مياد و همه پناه بردن به يك سري چادر هايي كه تقريبا از سطح زمين بلند نصب شده اند آب توش نرفته ولي بقيه بي نصيب نموندن همش رو آبگرفته است.
من ظاهرا ديرتر از همه با خبر شده بودمو وقتي هم بيدار شدم رفتم به هر چادري سر كشيدم ديدم حتي جاي سوزن انداختن نيست همهكنار هم بصورت فشرده به خواب رفتن، تقريبا در وسط اردوگاه چادر بزري بود كه نمازخونه بود بالاخرهپناه بردم اونجاديدم غير از من چند نفر ديگه هم هستند ولي فرق من و اونا اين بود كه من پتو داشتم اونا نداشتن . دو نفري رفتيم زير پتو و خواستيم بخوابم ديدم اونجا رو هم داره آب مي گيره بالاخره جاتون خالي ما اون شب رو نخوابيديم. جالبش اينجاست كه نزديك صبح كه بارون بند اومد تقريبادر كل منطقه آبي به چشم نمي خورد و همشزير زمينرفتهبود.