در پروازي كه اخيرا داشتم بغل دستم يك تاجر نشسته بود. او به من گفت فرزندانش حتي از زمان كودكي شخصيتهايي كاملا متفاوت از هم نشان دادند. او در پسرش نشانههايي از سختكوشي همسرش ميديد و در دخترش خودش را مييافت كه از همان ابتدا نشان داده بود مثل پدرش از زير كار در رو و تنبل است. او به خاطر كارهايي كه دخترش براي فرار از انجام كارهايش انجام ميداد از او عصباني ميشد ولي در عين حال حس دلسوزي هم نسبت به او داشت چرا كه دخترش خصلتهايي از طرز تفكر تجاري پدرش را نشان ميداد: «او حسابگريهاي باارزش كوچكي انجام ميدهد و ميفهمد چگونه ميتواند كمترين تلاش را براي يك كار انجام دهد و بقيه وقتاش را به استراحت و بازي بگذراند.» حرفهايش جالب بود و تعبيرش از تنبلي جالبتر؛ خصوصا براي من كه هيچ وقت به تنبلي اينگونه فكر نكرده بودم. من شريكهاي تنبل خودم را ميشناسم كه البته آدمهاي باهوشي هستند و حتي ميتوانند تلاشهاي ديگران را تحتالشعاع خودشان قرار بدهند تا خود را كمي بيشتر نشان دهند. آنها اين نكته را ميدانند كه در روزگاري كه بيشتر مردم دنبال پيشرفت شغلي و اقتصادي هستند، چگونه به وظيفهشان عمل كنند و دستاورد كافي و معقولي داشته باشند و از يك زندگي بدون استرس لذت ببرند. منظور من اين نيست كه ما بايد تلاش كنيم تا راه از كار در رفتن و تنبلي را ياد بگيريم بلكه تعادل برقرار كردن بين بيخيال و تنبلي از يك طرف و فعاليت بيش از حد از طرف ديگر، ميتواند براي همه ما كارساز باشد ولي در فرهنگي كه ميخواهيم هميشه و در همه حال، از همه بهتر باشيم بيخيالي گاه ميتواند راه مناسبي، هم براي حفظ سلامت ما و هم براي حفظ شغل ما باشد.