موضوع :
وبسايت ها و وبلاگ ها
۱۹ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ و ۴۲ دقيقه و ۲۲ ثانيه صبح
عنوان :
“زمــان,زمـان رفــــــــــتـــــــن اســــــــت.........{طـلوعـــــي}”
اين روزهابه لحظه اي رسيده ام كه باتمام وجودملتمسانه ازاشكهايم مي خواهم كه يادت راازذهن من بشويند...........
يادت رابشويندتاديگربخاطرتوباخودم جدال نكنم.
من تمام فريادهارابرسرخودميكشم چراكه مي دانستم صداقت وعشق مدتهاست ناياب است
ومن اماباتمام بدبيني ها اين حقيقت رابخاطرتوپنهان كردم.وباتوقصه اي عاشاقانه رااغازكردم.
وتوچه بي رحمانه اولين تپش عاشقانه قلب مرادرهم كوبيدي...........
تمام غرورومحبتم راچه ارزان به خودخواهيت فروختي.....................
هميشه دربرابربي مهريت سكوت كردم وهيچ نگفتم.
هيچ گاه اززخمهاي روحم چيزي نگفتم وچه ارام انهارادرخودمخفي كردم.
وتوچه بي رحمانه سوهان روح ناارام شدي.
كاش ميدانستي بغضي كه درگلويم هست چه به روزگارم اورده.
من دم نزدم سكوت كردم,چه مي توانستم بگويم.
خواستم بابودنت مرحمي برايه زخمهايم باشي چه ميدانستم كه خودزخمي تازه اي.
نمي دانم چه بگويم,ولي خسته ام.ازتظاهربه خوب بودن خسته ام.
حال من خوب نيست هرروز غرق ترمي شوم.نفسهايم به شماره افتاده.
خسته ام,نااميدازهمه چيزوهمه كس.كاش به جايي مي رفتم كه
مردمانش باهيچ زندگي مي كردند,به هيچ اعتقادداشتندوباهيچ ميمردند.
بايدكوله بارم راببندم .زمان,زمان رفتن است...................
برچسب ها
: