| كاربران آنلاين(۰ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>

موضوع :

وبسايت ها و وبلاگ ها

۱ راي


۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ و ۴۱ دقيقه و ۹ ثانيه ظهر

عنوان :



“من بي تويي را دوست ندارم...(طيبه طلوعي)”




به زندگي فكر كه ميكنم ,اتفاقات ريز و درشت اما غير منتظره و باور نكردني جلوي

 چشمانم صف ميكشند.به زندگي, به روزهايي كه ميگذرند فكر كه ميكنم ميبينم همه

 زندگي من همه لحظه هايم ,لحظه هاي انتظارند!...لحظه هاي دلواپسي!....لحظه هايي

 با طعم ملس!...انتظار براي اتفاقي كه نميدانم چيست!...انتظار براي كسي كه نميدانم

كيست...انتظار...انتظار...انتظار براي شاديهاي غير منتظره اي كه ميدانم يك روز غافلگيرم

خواهند كرد!...من همه جواني ام را به انتظار آينده اي سپري ميكنم كه نميدانم زيباست

يانه...من همه اين لحظه هاي انتظار را دوست دارم!!!...اشكهايي را كه نميدانم براي چه

سرازير ميشوند...تپيدن هاي دلي را كه نميدانم براي چه مي تپد...من همه زندگي خود را

دوست دارم...

اين روزها با قطعه شعري عاشقانه ,عاشق ميشوم و با  اشك عجولي كه چشمانم را

قلقلك ميدهد به خنده مي افتم...من با غم هاي خنده داري كه خنده را از لبانم ميدزدن,

ميخندم ...ميخندم...زندگي ميكنم...من غمهاي غم انگيز وخنده دار خود را دوست دارم...

اين روزها دلتنگ ميشوم...خسته از دلتنگي هايي ميشوم كه ميدانم هرگز مجال ابراز

نخواهم داشت...كه ميدانم كسي از ديدن قاصدكي با پيام دلتنگي من ...

من همه دلتنگي هايم را دوست دارم...همه قاصدكها را...همه آدمها را...دوست دارم...

اين روزها آسمان مهربانتر از هميشه است...تا تنهايي ميخواهد سفت ومحكم در آغوشم

كشد...تا ميخواهد از تنگي جا نفسم بگيرد ...صداي رعد آسمان بلند ميشود! تا شايد من

وتنهايي از شرم حضور و نگاه آسمان , همديگر را رها كنيم!...اين روزها باران مهمان پنجره

اتاقم ميشود تا با تنهايي تنها نمانم...من صداي شرشر باران را پشت پنجره اتاق كوچكم

دوست دارم...آسمان هميشه مهربان...تنهايي گاه مهربان و گاه نامهربان خود را دوست

دارم...اين روزها ميان هجوم حرفهايي هستم كه سكوت را مهمان لبهاي خاموش من

 كرده اند...

حرفهاي زيادي كه پشت لبهاي خاموش من بست نشسته اند...انقدر زياد ,انقدر محكم,كه

هرچه از بيرون فشار مي آورم نميشود لبهايم را باز كنم...مثل صندلي هايي كه برادرم

پشت در اتاقمان جمع ميكردو من آن بيرون نه كسي را داشتم و نه زورش را كه با فشار

درها را به درون باز كنم!...اين روزها كسي را ندارم كه انقدر محكم ومهربان باشد كه بتواند

لبهايم را از هم بگشايد و از فشار حرفهاي تل انبار شده پشت در, نجاتم دهد!...من اين

سكوت اجباري... اين بي كسي را دوست ندارم!!!

 


 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ديدگاه ها

كيانوش
۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱ و ۵۹ دقيقه و ۲۷ ثانيه بعد از ظهر

سلام !! همه مطالب و وبلاگايي رو كه ميذاري ميخونم !! اما اولين باره كه براتون نظر گذاشتم !!! واقعا خسته نباشي دوست من !!

جون جون I جون
۲۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ و ۳۸ دقيقه و ۵۴ ثانيه صبح

بي معرفت

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

نگاهـم......(طيبه طلوعي)من بي تويي را دوست ندارم...(طيبه طلوعي)به يادت نوشتم.........(طيبه طلوعي)عروسك------(طيبه طلوعي)بارون كه مي باره..........(طيبه طلوعي.......)مي خواهم بدانم.............(طيبه طلوعي)واژه ..............(طيبه طلوعي)دل گرفته..........(طيبه طلوعي)« نزديك ترين نقطه به خدا».... (طيبه طلوعي).........................(طيبه طلوعي )