به زندگي فكر كه ميكنم ,اتفاقات ريز و درشت اما غير منتظره و باور نكردني جلوي
چشمانم صف ميكشند.به زندگي, به روزهايي كه ميگذرند فكر كه ميكنم ميبينم همه
زندگي من همه لحظه هايم ,لحظه هاي انتظارند!...لحظه هاي دلواپسي!....لحظه هايي
با طعم ملس!...انتظار براي اتفاقي كه نميدانم چيست!...انتظار براي كسي كه نميدانم
كيست...انتظار...انتظار...انتظار براي شاديهاي غير منتظره اي كه ميدانم يك روز غافلگيرم
خواهند كرد!...من همه جواني ام را به انتظار آينده اي سپري ميكنم كه نميدانم زيباست
يانه...من همه اين لحظه هاي انتظار را دوست دارم!!!...اشكهايي را كه نميدانم براي چه
سرازير ميشوند...تپيدن هاي دلي را كه نميدانم براي چه مي تپد...من همه زندگي خود را
دوست دارم...
اين روزها با قطعه شعري عاشقانه ,عاشق ميشوم و با اشك عجولي كه چشمانم را
قلقلك ميدهد به خنده مي افتم...من با غم هاي خنده داري كه خنده را از لبانم ميدزدن,
ميخندم ...ميخندم...زندگي ميكنم...من غمهاي غم انگيز وخنده دار خود را دوست دارم...
اين روزها دلتنگ ميشوم...خسته از دلتنگي هايي ميشوم كه ميدانم هرگز مجال ابراز
نخواهم داشت...كه ميدانم كسي از ديدن قاصدكي با پيام دلتنگي من ...
من همه دلتنگي هايم را دوست دارم...همه قاصدكها را...همه آدمها را...دوست دارم...
اين روزها آسمان مهربانتر از هميشه است...تا تنهايي ميخواهد سفت ومحكم در آغوشم
كشد...تا ميخواهد از تنگي جا نفسم بگيرد ...صداي رعد آسمان بلند ميشود! تا شايد من
وتنهايي از شرم حضور و نگاه آسمان , همديگر را رها كنيم!...اين روزها باران مهمان پنجره
اتاقم ميشود تا با تنهايي تنها نمانم...من صداي شرشر باران را پشت پنجره اتاق كوچكم
دوست دارم...آسمان هميشه مهربان...تنهايي گاه مهربان و گاه نامهربان خود را دوست
دارم...اين روزها ميان هجوم حرفهايي هستم كه سكوت را مهمان لبهاي خاموش من
كرده اند...
حرفهاي زيادي كه پشت لبهاي خاموش من بست نشسته اند...انقدر زياد ,انقدر محكم,كه
هرچه از بيرون فشار مي آورم نميشود لبهايم را باز كنم...مثل صندلي هايي كه برادرم
پشت در اتاقمان جمع ميكردو من آن بيرون نه كسي را داشتم و نه زورش را كه با فشار
درها را به درون باز كنم!...اين روزها كسي را ندارم كه انقدر محكم ومهربان باشد كه بتواند
لبهايم را از هم بگشايد و از فشار حرفهاي تل انبار شده پشت در, نجاتم دهد!...من اين
سكوت اجباري... اين بي كسي را دوست ندارم!!!