۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۵ و ۲۶ دقيقه و ۵۶ ثانيه بعد از ظهر
Hello My Dear,
How are you today? I must admit that , I picked interest on you after going through your short profile and deemed it necessary to write you immediately.
I have something very vital to disclose to you, but I found it difficult to express myself there, since it's a public site. C ...
وسواس - بخونيد آقا بخونيد كه خيلي باحاله
دبيرستان كه ميرفتم سال اول يا دوم بود كه همسايه بغليمون يه مستاجر اورد ! از اونجاي كه شخصيت من كلا آنتي همسايه هستش خيلي برام مهم نبود كي مياد و ميره … خونه ما يه بالكن داشت كه مشرف بود به حياط خونه اين مستاجر … اون موقع من رنگ روغن كار ميكردم … دوست داشتم سه پايه ام رو ببرم رو بالكن و اونجا كار كنم … محيطش اروم بود و دوستش داشتم … همه چي خوب بود تا اينكه اين همسايه جديد امد ! ايشون سه تا دختر پشت سر هم داشتن ! فك كنم هفت ساله ، شش و نيم ساله و شش ساله بودن ((: به هر حال خيلي شبيه به هم بودن … يه روز كه من داشتم رگ برگ ميكشيدم و قلم صفر د ...
سير مرد سالاري از عهد بوق تا ابد!
حوالي سال 1230 ه.ش: مرد: دختره خير نديده! تا نكشمت راحت نميشم! زن: آقا ، حالا يه غلطي كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا يه بار بلند خنديده!مرد: بلند خنديده؟! اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالي ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردي. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده ميشه و دختر گناهكارشو ميبخشه!) زن: آقا خدا سايه شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه. نيم قرن بعد ، سال 1280: مرد: واسه من ميخواي بري مدرسه درس بخوني؟! ميكشمت تا برات درس عبرت بشه! زن: آقا ، آروم باشي ...