| كاربران آنلاين(۰ نفر) | تبليغات | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

پربازديد ترين هاي امروز




لينك هاي جنجالي




آخرين نظرات


زن، چراغ خانه است! (( طنز روز )) حتمأ بخون
۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲ و ۴ دقيقه و ۱۰ ثانيه بامداد
قشنگ بود ممنون

روشهاي مختلف براي پيدا كردن دوست پسر (( ح ...
۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲ و ۲ دقيقه و ۲۶ ثانيه بامداد
خوب بود. ممنون. شما خوش ذوق هستيد تبريك ميگم

نرم‌افزاري قوي براي تبديل فايل‌هاي PDF فا ...
۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۵ و ۲۶ دقيقه و ۵۶ ثانيه بعد از ظهر
Hello My Dear, How are you today? I must admit that , I picked interest on you after going through your short profile and deemed it necessary to write you immediately. I have something very vital to disclose to you, but I found it difficult to express myself there, since it's a public site. C ...

وسواس - بخونيد آقا بخونيد كه خيلي باحاله
۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱ و ۴۳ دقيقه و ۳۶ ثانيه بعد از ظهر
eyval marjan jo0n yejorai dameet garm manke kamel kh0ndaaaaaaaaaaaam mer30000000000

فرق حمام رفتن دخترا و پسران!!!
۲ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۱ و ۴۹ دقيقه و ۲۹ ثانيه ظهر
tekrari bod


ابر برچسب



بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.choogh.com/balast.php"></script>



مطالب تازه > جامعه و اجتماع

“زمستان سنگين”



۱ راي


۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰ و ۳۴ دقيقه و ۳۲ ثانيه شب


همه جا سفيد شده ؛ شهر لباس زمستاني پوشيده ؛ رفت و آمد ماشين ها و آدم ها ، توي خيابون كند شده . صداي خش خش زنجير ماشين ها ، حكايت از محتاط شدن داره ؛ اما من مثل هميشه بي احتياطي را دوست دارم . لباس هاي گرم و زمستاني ام را ، مي پوشم. غروب شده و آسمان مثل هميشه خبر از شكستن دلي مي دهد . با دلي پُر از غم، درد ، ...




“زنگ تفريح من”



۱ راي


۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸ و ۵۷ دقيقه و ۵۰ ثانيه شب


فعلا چيزي يه نظرم نميرسه جز يه ش عر و يه آهنگ. آهنگي كه يه عمر توي تنهايي گوش دادم و الان هم گوش ميدم . من يه تيكه از شعرش رو كه از مرحوم رهي معيريه و مرحومه خانم هايده خوندن واستون ميذارم . تا ببينم بعد چي ميشه از بس كه من تنها نشستم تا نيمه ي شبها نشستم ديگر ميان آشنايان هم غريبم گويا كه تنهايي بوَد تنها نسيبم فرياد از اين دوري و داد از اين جدايي دشمن نبيند آنچه ديدم ز آشنايي سوزم از اين ...




“والنتاين”



۲ راي


۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۴۸ دقيقه و ۱۶ ثانيه بامداد


امروز يكي از روزاي معموليه اما نه . انگار امروز با بقيه روزا يكمي تفاوت داره . احساس ميكنم خيابونا يكم شلوغ تر شده و رفت و آمد مردم بيشتر. لباسامو مي پوشمو ميرم توي خيابون . يكمي هوا سرده اما انگار فقط من سردمه . جوونا توي خيله مردم بيشتر به چشم ميخورن . تقريبا هر چند ثانيه چندتا جوون از جلوي من رد ميشن. بعضي ها با خواهر يا دوست دخترشون بعضي وقتا هم يه زن و شوهر . توي خيابون هم بعضي ها با بالا بردن صداي پخش ماشينشون خودنمايي مي كنن ؛ اما همه يه جورايي ميخوان يه چيزي بگن .انگار امروز يه روز خاصيه . دستامو توي جيبم مبكنم و توي پياده رو به راه ميفتم . آدماي مختلف با ...





“روز ولنتاين”



۱ راي


۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۲ و ۴۳ دقيقه و ۲۷ ثانيه بامداد


“Happy Valentine” جشن عشاق Love is that holy wine which the gods distill from their hearts and pour into the hearts of men. When love beckons to you, follow him, Though his ways are hard and steep. Let there be no purpose in friendship Save the deepening of the spirit. Love has no other desire but to fulfil itself. Gibran Kahlil Gibran عشق، آن شراب مقدسي است كه خدايان از قلب خود مي گيرند و درون قلب انسانها مي ريزند. آن هنگام كه عشق شما را مي خواند، از آن پيروي كنيد، هرچند كه راه عشق سخت و پرفراز و نشيب باشد. يگذاريد كه د ...




“يك روز معمولي”



۰ راي


۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱ و ۰ دقيقه و ۴۸ ثانيه ظهر


هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشم نفس راحتي ميكشم و توي دلم ميگم خدايا شكرت همش خواب بود . زود از رختخواب بيرون ميام كه يه وقت به خواب نرم . حتي خواب ديدنم هم عذاب آوره . دست و صورتمو ميشورم . هنوز ساعت 6 نشده . سماورو روشن ميكنم و ميرم سر كوچه نون داغ و تازه ميگيرم . وقتي ميام هنوز همه خوابن . بساطه صبحانه رو كه حاضر كردم مامانمو ميبينم كه دمه دره آشپزخونه وايساده . صبح بخير عزيزم ...




“بي دل”



۰ راي


۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲ و ۵۹ دقيقه و ۵۴ ثانيه بامداد


هرچه ميگردم نيست كه نيست، ديگر نمي دانم كجا جستجويش كنم، چيزي كه هميشه در كف دستانم بود. نيست كه نيست، در كمد لباس هايم در قفسه كتابهايم درون قفسه سينه ام شايد به امانت نزد كسي باشد پرسجو ميكنم اما نيست كه نيست. به ناگه يادم مي افتد ديروز كه در بالكن نشسته بودم او را نظاره ميكردم از دستم افتاد شايد همانجا باشد. به بالكن ميروم اما چيزي پيدا نيست ناگهان چيزي سرخ رنگ در كوچه ...





۱...