۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۵ و ۲۶ دقيقه و ۵۶ ثانيه بعد از ظهر
Hello My Dear,
How are you today? I must admit that , I picked interest on you after going through your short profile and deemed it necessary to write you immediately.
I have something very vital to disclose to you, but I found it difficult to express myself there, since it's a public site. C ...
۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۳ و ۱۳ دقيقه و ۷ ثانيه بعد از ظهر
ديوارهاي شهر، غربتي
بزرگ را آينه دارند؛ غربتي به وسعت تاريخ تشيع، غربتي به عظمت
اشكهايي كه در بدرقه ثامن الحجج جوشيد. آفتاب، گويا كه دستار سياه بر
سر نهاده است! توس را هيچ گاه اين گونه ملتهب و مصيبت زده نديده
بودند. طومار بلند تقدير، شعله شرم بر خويش نهاده بود. صحرا
جز سنگ مصيبت، مرهمي بر زخم سينه نداشت. آهوان دشت را ضامني نبود كه
مانع بندهاي صياد شود. كبوتراني كه تا ديروز، خانه او را طواف
ميكردند، امروز صدايش را در كوچههاي توس گم كردهاند. مولاي من! حَرَمَت حُرمت اين خاك است
و صحن و سرايت، آينه دار بهشت. تو در اين خاك، قلبي تپن ...
...
يهودى گفت: آيا تو برترى يا موسى بن عمران؛ آن پيامبرى كه خدا با او تكلم
كرد و تورات را بر او نازل نمود و به وسيله عصايش دريا را براى او شكافت
و...
پيامبر اكرم (ص) ميفرمايند: وقتي ميخواهي عيوب ديگران را ياد كني، عيوب خويش را به ياد آور. (كنز العمال، ج 3، ص 586)
در
طول تاريخ اديان، كمتر پيامبري وجود دارد كه مانند پيامبر اسلام (ص) تمام
خصوصيات و جوانب زندگى ايشان به طور واضح و روشن، بيان و ثبت شده باشد. خداوند
متعال در قرآن با زيباترين عبارات و كامل ترين بيانات، آن حضرت را معرفى
نموده و با عالى ترين صفات ستوده است و م ...
ميدانم هيچ
صندوقچهاي نيست كه بتوانم رازهايم را در آن بگذارم و درش را قفل كنم؛
چون
تو همه قفلها را باز
ميكني. ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان
كنم؛ چون تو تكتك
كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني. حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم و تمام
پ ردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبيني و ميداني كه نشستهام يا
خوابيده و ميداني كدام
فكر روي كدام سلول
ذهن من راه ميرود. تو هر شب خوابهاي مرا تماشا ميكني، آرزوهايم
را ميشمري و ...
پسركوچولو
هي به مامان و باباش اصرار ميكنه كه اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان
و باباش ميترسيدن كه پسرشون حسودي كنه و يه بلايي سر داداش كوچولوش
بياره...
يكي
بود يكي نبود. يه روزي روزگاري يه خانواده ي سه نفري بودن. يه پسر كوچولو
بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتي خدا يه داداش كوچولوي خوشگل به
پسركوچولوي قصه ي ما ميده، بعد از چند روز كه از تولد نوزاد گذشت. پسركوچولو
هي به مامان و باباش اصرار ميكنه كه اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان
و باباش ميترسيدن كه پسرشون حسودي كنه و يه بلايي سر داداش كوچولوش
بياره.اصرارهاي پسركوچولوي قصه ...
اين مطلب اولين بار در سال 2001 توسط زني به نام ريتا در وب سايت يك كليسا قرار گرفت، اين مطلب كوتاه به اندازه اي تاثير گذار و ساده بود كه طي مدت 4 روز بيش از پانصد هزار نفر به سايت كليسا ي توسكالوساي ايالت آلاباما سر زدند. اين مطلب كوتاه به زبان هاي مختلف ترجمه شد و در سراسر دنيا انتشار پيدا كرد .
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس ميخواهي با من گفتگو كني ؟
If you have the time " ...